معلمي شغل نيست ، معلمي عشق است
آن سال يکي از بهترين سالهاي زندگيمان بود . بيشتر لحظه هايمان را در کنار او معنا مي بخشيديم . از هرکجا دلمان مي گرفت يک راست به سراغش مي رفتيم و قلب مهربان او به وسعت دريا براي درد دلهاي تک تکمان جا داشت
بي ريا بود و آبي چون آسمان ، صاف بود و ساده چون آينه ، زلال بود چون شبنم سحرگاهي و رونده بود و جاري چون رود . قلب مهربانش به عشق شاگردانش مي تپيد . هميشه با کلام شيوا و دلنشينش مرهمي بر خستگي هايمان بود و با نوازش صداي گيرايش آرامش را به چشمان بارانيمان ارزاني مي کرد
هنوز طنين مغرور صدايش در خاطرم زنده است وقتي رزم رستم و سهراب را مي خواند و هنوز هيچ کس را نيافته ام که چون او عارفانه حافظ بخواند .
يادم مي آيد از همان سال بود که بذر عشق معلمي در درونم کاشته شد و به دست تواناي معلم ادبيات در حال سوختن که در بزم روشني مي بخشد و آب مي شود، بود . عشق به بچه ها در رگهايش جاري بود . گويي تمام خوبيهاي عالم در وجودش تجلي پيدا کرده بود . محبتش بي دريغ بود و قيمتي آبياري شد . نمي گفت معلم شويد اما در قلب تک تکمان اين عشق را شعله ور ساخت . مصداق شمع
يادش بخير ، از دبيرستان که فارغ التحصيل شديم هنوز هم به مدرسه سر مي زديم باز هم به عشق او مي رفتيم تا نصيحتمان کند تا برايمان حافظ بخواند و از مولانا بگويد تا صدايش را بشنويم و در سايه سار مهربانيش غم را از دل بزداييم
. مي دانستيم بيمار است در دلهايمان بلوايي به پا بود . گفته بودند که ماندني نيست اما باورمان نمي شد و هر بار که بي طاقت مي شديم باز هم به سراغ خودش مي رفتيم . او با آرامش هميشگي چشمانش روح متلاطم ما را به آرامش و صبر دعوت مي کرد .
آن روزها
بشنو از ني چون حکايت مي کند
از جداييها شکايت مي کند
از نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
زمزمه زيرلبش بود و هر گاه که مي خواندش ، دلمان را آتش مي زد . اين يعني روزهاي جدايي نزديک است ......
خوب يادم هست آن روز را که خبر آوردند معلم ادبيات ديگر حافظ نمي خواند . ديگر از اتاق آبي سهراب نمي گويد و ديگر طنين صداي دلنشينش هنگام خواندن رزم رستم به گوش نمي رسد
. معلم ادبيات رفت اما يادش هميشه و هميشه در دلهايمان زنده است .
. و من چقدر برايش دلتنگم